تبليغاتX
گرداب عشق
گرداب عشق
*~*~~*~*

محسن يگانه

ادامه مطلب


| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 و ساعت 14:25 توسط مریم |
*~*~~*~*

کاش اولین روز دبستان بازگردد
کودکی ها شاد وخندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند

کاش اولین روز دبستان بازگردد
کودکی ها شاد وخندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس
روبه مکارو دزد وچاپلوس



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 15:26 توسط مریم |
*~*~~*~*

خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، بلکه از تو
خواهد پرسیدکه چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود، بلکه از تو خواهد
پرسید به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی؟



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 15:23 توسط مریم |
*~*~~*~*

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه
انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون
یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای
بیندیشد و همچنان
عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با
این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی
می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه
خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

 



| *| نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 15:21 توسط مریم |
*~*~~*~*

پروردگارا!
    دفتر خاطرات كودكی ام
    را گشوده ام و خاطرات سال های كودكی
    را ورق می زنم
    در میان این خاطرات
    به یاد قهر و آشتی هایی می افتم                 
    كه با اطرافیانم داشته ام
    قهر و آشتی هایی كه
    اكنون با گذر ایام
    هنوز برایم زیبا و جذاب است
    خدای خوب و مهربان!


ادامه مطلب


| *| نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 15:18 توسط مریم |
*~*~~*~*

نماد عشق یک قلب است. اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند.در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.
دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی،



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 12:8 توسط مریم |
*~*~~*~*

رسيد كه جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاكيزه اي كه از چهار طرفش زير تشك تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدم هايي كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم مي گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسيد كه دكتر بگويد مغز من از كار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است.
در چنين روزي، تلاش نكنيد به شكل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، زندگيم را به من برگردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد...


ادامه مطلب


| *| نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 20:14 توسط مریم |
*~*~~*~*

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل.


ادامه مطلب


| *| نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 20:12 توسط مریم |
*~*~~*~*

خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه کني؟


پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.

خدا لبخندي زد و پاسخ داد: زمان من ابديت است، چه سؤالاتي در ذهن داري که دوست داري از من بپرسي؟

من سؤال کردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي کند؟

خدا جواب داد:



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 20:11 توسط مریم |
*~*~~*~*

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود


ادامه مطلب


| *| نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 20:3 توسط مریم |